گروه قاجر در قله یوسف سیاه 1354
نفرات از راست: یونس ملکی، طیب صالحی، عطا رضایی

ورود به صفحه آلبوم خاطرات

سایت گروه کوهنوردی قاجر بر آن است تا عکسهای طبیعت، متن ادبی و مطالب مفید کوهنوردی شما بازدیدکنندگان گرامی را در صورت تایید مدیریت، با حفظ نام ارسال کننده بر روی سایت نمایش دهد.

برای ارسال می توانید از فرم تماس با ما و یا آدرس ایمیل گروه قاجر استفاده نمایید.

ghajer.ghorveh@ymail.com

روابط عمومی گروه کوهنوردی قاجر قروه  


ارسال شده در تاریخ دوشنبه 12 دی 1390 - ساعت 12:18 تعداد بازدید : 11840
ارسال کننده : پرویز میهمی
تاریخ ارسال : شنبه 15 تیر 1392 - ساعت 18:56 Website : ghajer.ghoreh.@ymail.com

سلام همنوردان عزیز خسته نباشید خدا قوت اگر مقدور میشود لطف بفرمائید هرماه بایکی از کوهنوردان پیشکسوت مصاحبه نموده و با زندگی او خانواده اش و همچنین چگونگی علاقه اش به کوه و کوهنوردی و همچنین پیوستن به گروه کوهنوردی برای دیگر اعضا او را معرفی نمائید 
15/4/92
پاسخ روابط عمومی: همنورد گرامی این کار در دست اقدام می باشد از پیشنهاد خوب شما ممنونیم
ارسال کننده : محمد ظاهری
تاریخ ارسال : شنبه 5 اسفند 1391 - ساعت 17:32

تشکر فروان از زحمات بی دریغ جنابعالی تشکر تشکر تشکر رئیس
ارسال کننده : صادق ملکشاهی
تاریخ ارسال : شنبه 18 آذر 1391 - ساعت 11:37

واقعأ متشکرم
ارسال کننده : مظاهر حسنی پور Email : m.hp21@yahoo.com
تاریخ ارسال : سه شنبه 8 فروردين 1391 - ساعت 01:41

دوستان می تونن به این سایت هم مراجعه کنند. نکات جالبی داره
(www.radepagroup.com)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاسخ روابط عمومی: ممنون از توجه شما
ارسال کننده : امید نعمتی Email : nematiomid@aol.com
تاریخ ارسال : سه شنبه 18 بهمن 1390 - ساعت 12:41 Website : www.facebook.com/omid.nemati1

به یاد سامان عزیز و همان داستان هميشگی؛ داستان کوهها و آدمها :

" دستكش هايم چونان جسد گربه هايي يخ زده روي دستانم مانده اند. و تمامي بدنم را يك لايه يخ نازك پوشانده است. اما گرماي زنده بودن هنوز از چشمان نيمه بسته ام بيرون مي تراود. لب هايم از تشنگي حكايت ها بر لب دارند، آن هم ميان اين همه برف و يخ، و معده ام چون كيسه اي خالي پشت نرده هاي قفسه سينه ام افتاده است و غر مي زند! بازوهايم سفت شده از كشيدن آن همه طناب يخ زده كه همچون ماري مرده خود را به سر و گردن صخره و برف مي پيچاند. و بوران برف پودر را از تيغه ها به دره مي كشد و دوباره بر باد مي دهد و اين ميانه صورت سرما زده نيز از شلاق باد بي نصيب نمي ماند....... ولي چيزي مثل يك فلش لجوج! مثل يك انگشت اشاره. مثل يك ميدان مغناطيسي مرا به سوي آن بالاها مي كشد. نيرويي ناشناخته. وسوسه اي موهوم اما آشنا! همان سوداي سربالايي ها.... همان كه مي دانم و مي داني.....

يادم افتاد، صبح آن من ديگر، آن تنبل تن پرور، خودش را به گرماي پتو پيچانده بود و در من زمزمه مي كرد: «بگير بخواب، يك روز راحت و بي دغدغه؛ از دست نده اين فرصت طلايي را. چاي داغ ،موسيقي و كتاب و تلفن!!! ديوانه اي مگر تو؟»"
.:: ارسال نظر جدید ::.

نام کامل : (الزامی)
آدرس ایمیل :
آدرس سایت :
متن نظر : (الزامی)
کد امنیتی :  (الزامی)